تبليغاتX
مسافر کوچولو
مسافر کوچولو
دوشنبه شانزدهم مهر 1386


Image and video hosting by TinyPic


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:5 توسط : وحید
جمعه دوم شهریور 1386


 

عاشقت خواهم ماند..........بی آنکه بدانی.

دوستت خواهم داشت ..........بی آنکه بگویم.

درد دل خواهم گفت ..........بی هیچ کلامی.

گوش خواهم داد ..........بی هیچ سخنی.

در آغوشت خواهم گریست .......... بی آنکه حس کنی.

در تو ذوب خواهم شد ..........بی هیچ حرارتی............

این گونه شاید احساسم نمیرد، من اينجا تنها ماندم...............


پروردگارا.....................

انتظار سخت ترين مجازاتی است كه برایم در نظر گرفته ای..........


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 20:35 توسط : وحید
پنجشنبه هفتم تیر 1386


Image and video hosting by TinyPic

دیگه نمی

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد كه هيچ زندگي نكرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سكوت كرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سكوت كرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سكوت كرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سكوت كرد. كفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سكوت كرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سكوتش را شكست و گفت :عزيزم اما يك روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يك روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يك روز را زندگي كن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يك روز... با يك روز چه كار مي توان كرد... خدا گفت:آن كس كه لذت يك روز زيستن را تجربه كند ، گويي كه هزارسال زيسته است و آنكه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به كارش نمي آيد. و آن گاه سهم يك روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي كن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه كرد كه در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حركت كند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يك مشت زنگي را مصرف كنم. آن وقت شروع به دويدن كرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد كه ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند

او در آن يك روز آسمان خراشي بنا نكرد، زميني را مالك نشد، مقامي را به دست نياورد امااما در همان يك روز دست بر پوست درخت كشيد. روي چمن خوابيد. كفش دوزكي را تماشا كرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي كه نمي شناختندش سلام كرد و براي آنها كه دوستش نداشتند از ته دل دعا كرد. او در همان يك روز آشتي كرد و خنديد و سبك شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور كرد و تمام شد.

او همان يك روز زندگي كرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، كسي كه هزار سال زيسته بود.

هیچ وقت نگو دیگه نمیشه ٬ عمرم گذشتو هیچ کاری نکردم ٬ دیگه از من گذشته ٬ هنوزم دیر نیست حتی اگه میدونی ۱ روز دیگه فقط زنده ای پس عجله کن چون خیلی کارا میتونی انجام بدی ٬ پس نزار کارات ناتموم بمونه

از آن نترس که زندگی ات تمام شود ٬ از آن بترس که زندگی ات را هرگز شروع نکرده باشی


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:4 توسط : وحید
پنجشنبه هفتم تیر 1386


Image and video hosting by TinyPic

 

براي من فقط تو هستي . اين حرفو هميشه از تو ميشنيدم .هر دو

 

 چشمام كور بشه كه حرفهاي تو رو باور كردم .

 

منو از خودم خريدي و به خاطره كسي ديگه منو فروختي .

 

هميشه دوستت داشتم ... اما تو ...

 

الان تنها آرزويي كه دارم اينه كه : اون بلايي كه سره من اومد به

 

سر تو هم بياد ...

 

اميدوارم يك روز خوش نبيني ...


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:3 توسط : وحید
پنجشنبه هفتم تیر 1386


<

Image and video hosting by TinyPic

من و تو آهسته و بي صدا در كماكان زندگي فراق رااز هم ربوديم بي آنكه هر دويمان بخواهيم غريبه بودن را از هم باز ستانيم باز هم سالي دگر طي شد بدون ذره اي احساس ، احساسي كه چاشني غرور و خودخواهي حياتي است به نام سردر گمي ،در تنگناي عشق هميشه با تو بودن برايم با مصما بود اما بدان كه ناغافل نبودم گهگاهي از غرورت سر شاد مي شدم چونكه از خودخواهيت عشق را تجربه كردم اما زمانيكه غبار تكبربر شانه احساست سايه مي اندازد لگد مال آن برايت به شيرين ترين كار بدل مي شود بي صدا ميگذري بدان نديدنت بيشتر از نگاهت مرا دلتنگت مي كند در صحراي بي تو بودن دلم عزادار توست مي نالم از نبودن از باتوبودن چيزي برايم تكرار نمي شود بجز شروع كاووسي دگر اما بدان اينك در تنگناي اين هستم كه آيا قلب كوچك من سزاوار اين همه زخم توست يك عشق با دوسو بودن معنا مي بابد من همچون پرنده اي بي بال پر در دام تو


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 14:3 توسط : وحید

RSS